نقل است در سالهای قدیم مردی در قهوهخانه یکی از روستاهای اطراف آستارا نشسته و به رسم عادت پس از صرف چای، سیگاری را روشن کرده و مرتباً این کار خود را تکرار میکرد. مرد دیگری که در آن قهوهخانه نشسته بود برگشت به وی گفت عمو شما روزی چند نخ سیگار میکشی؟ مرد سیگاری گفت چطور مگه من روزی یک بسته سیگار میکشم. (در آن موقع بهترین سیگار فیلتردار سیگار زر بود که هر بسته آن 20 ریال بود) مرد سئوالکننده به حرفهای خود ادامه داد و گفت عمو هیچ میدانی که شما با این کار در هر سه ماه یک رأس گوسفند را آتش میزنی؟ چون با این مبلغ میتوانی یک گوسفند بخری. مرد سیگاری یک نگاهی به صورت این مرد کرد و پرسید خود شما سیگار نمیکشی؟ گفت نه اصلاً در عمرم لب به سیگار نزدم. مرد سیگاری گفت پس از تو میپرسم که گلههای گوسفند شما اکنون در کجا میچرند؟!
سگ ولگرد
نقل است در سالهای قدیم و در یکی از روزهای سرد زمستان درحالی که برف همه جا را سفیدپوش کرده بود، رهگذری از کنار یکی از مساجد آستارا میگذرت. صدای فریاد سگی به گوشش رسید. به طرف صدا رفت تا از نزدیک از ماجرا باخبر شود. مشاهده نمود خدام مسجد با چوبدستی سگ ولگردی را که از شدت سرما به کفشکن مسجد پناه برده به قصد کشتن میزند. مرد رهگذر ضمن ممانعت از این به خدام اعتراض میکند: بابا، عمو، چرا حیوان خدا را میزنی در جواب میگوید: تو مگر نمیدانی سگ نجس است و نباید نجاست وارد مسجد شود؟ رهگذر میگوید میدانم سگ نجس است ولی فاقد عقل و تشخیص است و حال وارد مکان مقدس شده و به نظر شما سزایش مرگ است. حال از شما میپرسم آنانکه عقل دارند و نجس وارد مسجد میشوند سزایشان چیست؟
گمراه کردن گربه!
نقل است در سالهای قدیم یک مرد آستارایی بود که علاقه زیادی به پرورش مرغ و طیور داشت ولی از بدشانسی وی یک گربه زبر و زرنگی بود که امان این مرد را بریده و بیشتر جوجههایش را شکار میکرد و میخورد. این مرد هرکاری میکرد تا گربه را به دام بیندازد موفق نمیشد تا اینکه به کمک یکی از دوستانش نقشهای کشید و گربه را به دام انداخته و داخل یک گونی انداخت. مرد سپس گونی را برداشت و برای گمراه کردن گربه یا قول آستاراییها آزدرماق! با مینیبوس در مسیر آستارا به تالش به راه افتاد. در بین راه یکی از دوستان صمیمیاش او را دید. پرسید: کربلایی با این عجله کجا میروی؟ کربلایی گفت دارم میرم حیران و از آنجا هم اردبیل! تا دوستش خواست بگوید که مسیر را اشتباه گرفتهای و این جاده به طرف هشتپر میرود، کربلایی زود دهان او را گرفت و گفت هیس و به آرامی در گوش دوستش گفت خودم میدانم عمداً اینجوری گفتم تا وقتی آن را در جنگلهای لوندویل رها کردم نتواند خانه را پیدا کند!
گربه و گوشت!
نقل است در سالهای قدیم یکی از مغازهداران آستارایی صبح یکی از روزهای هفته دو کیلو گوشت خرید و آمد منزل تحویل همسرش داد و رفت. ساعتی بعد چند نفر منجمله خواهرزن این مغازهدار به عنوان مهمان وارد این منزل شدند. خانم خانه که همیشه اقوام خود را بیشتر از اقوام شوهرش تحویل میگرفت تمام دو کیلو گوشت را تکهتکه کرد و همانطور که درحال صحبت بود کباب کرد و به خواهرش خوراند! به طوری که تهیه ناهار و شوهر خود را از یاد برد! عصر آن روز پس از رفتن مهمانان وقتی این مغازهدار برای خوردن ناهار به منزلش آمد همسرش به دروغ برگشت گفت که تمام گوشت را گربه خورد و من نتوانستم ناهار درست کنم! مرد که میدانست گربه کوچک خانه نمیتواند دو کیلو گوشت را به تنهایی بخورد رفت از انباری خانه یک ترازوی قدیمی آورد و گربه را گذاشت روی ترازو وآن را وزن کرد. وزن گربه شد: دو کیلو و دویست گرم! برگشت به زبان آذری به همسرش گفت: بو پیشیگ، پس هانی اَت؟ بو اَت پس هانی پیشیگ؟!
دبیر حاضر جواب
نقل است در سالهای قدیم دبیری در یکی از دبیرستانهای آستارا تدریس میکرد که علیرغم داشتن سواد مناسب ولی به دلایل مشخص همیشه صبح با تأخیر سر کلاس درس حاضر میشد و اغلب اوقات نیز با شاگردانش بدرفتاری میکرد. این دبیر که در عین حال در کار خود جدی بود، کمی هم شوخطبع و حاضر جواب بود و اکثر اوقات شاگردان کلاس را میخنداند ولی مانع از خندیدن آنها میشد و حسابی هم کتک میزد. این کار که موجبات نارضایتی اولیای دانشآموزان را فراهم کرده بود، مدیر مدرسه را وادار کرد تا در سال جدید نام این دبیر را حذف و به جای او نام دبیر دیگری را در فهرست معلمان جایگزین نماید. وقتی دبیر مذکور آمد دلیل حذف نامش را از مدیر دبیرستان جویا شد، مدیر پس از آوردن بهانههای متعدد بالاخره برگشت گفت: اصلاً میدونی چیه دانشآموزان نمیتونن تو رو هضم کنن! دبیر حاضر جواب هم بلافاصله گفت: البته که نمیتونن مرا هضم کنند، چون جنابعالی را هضم میکنند و سپس دفع میکنند!
پیرمرد و مرزبانان
نقل است در سالهای قدیم که مرز ایران و شوروی سابق سیمخاردار مناسبی نداشت عدهای از دولتمردان وقت به آستارا آمده و با سروسامان دادن به سیمهای خاردار بر تعداد آنها افزودند. روزی یک پیرمرد آستارایی درحالی که دوچرخه خود را به دست گرفته و میکشید درحال عبور از حوالی مرز بود که یک ماشین دولتی در کنارش توقف کرد و چند افسر نظامی از آن پیاده شدند. یکی از افسران پیرمرد را صدا کرد و پس از احوالپرسی گفت عمو چطور است؟ پسند میکنی؟ خیلی با دقت نگاه میکردی! پیرمرد که خیلی حاضرجواب بود کمی به افسر نگاه کرد و گفت خوب است دیگر اسبها و گاوها و خرها نمیتوانند از آن عبور کنند! افسر گفت منظورت را نمیفهمم چه میخواهی بگویی؟ پیرمرد گفت یعنی شما منظور مرا نمیفهمی؟ افسر گفت نه نمیفهمم پیرمرد گفت پس آن همه درجه را برای چه روی شانههایت چسباندهای؟!
برادران صیاد
نقل است در سالهای قدیم سه برادر صیاد آستارایی در یکی از روزهای سیلابی در رودخانه مرزی مشغول صید ماهی بودند. درحالی که هرکدام از برادران در قسمتی از رودخانه مشغول صید بودند به یکی از آنها خبر دادند که چرا ایستادهای؟ یکی از برادرانت را سیل برده و در آن سوی مرز به یک درختی گیر کرده است و برادر دومت که به کمک وی رفته بود هم در این طرف مرز گرفتار سیلاب رودخانه شده و از ریشه یک درخت دیگر آویزان مانده است اگر زودتر به کمک آنها نروی سیل هردوی آنها را خواهد برد. برادر بزرگتر با خونسردی گفت من دیگر برای چه بروم؟ گفتند یعنی نمیخواهی به کمک برادرانت بروی؟ گفت شما میخواهید نسل ما از روی زمین برداشته شود، لااقل بگذارید من زنده بمانم!
قهوهخانه
نقل است در سالهای قدیم پیرمردی به نام علعسگر یا علیعسگر در آستارا زندگی میکرد که به شوخی و خوشطبعی معروف بود. روزی علعسگر در یکی از قهوهخانههای آستارا مشغول خودردن چایی بود که قند در گلویش گیر کرد و آنقدر سرفه کرد که اشک از چشمانش جاری شد و همه اطرافیان را هم به خنده واداشت. در این حین یکی از افراد حاضر در قهوهخانه که در کنار علعسگر نشسته بود، برگشت به وی گفت مشهدی مواظب باش به خودت فشار نیاوری محکم بنشین. آبروی ما را نبری. علعسگر چیزی نگفت ولی وقتی دید یارو چندین بار این جمله را تکرار کرد، برگشت به وی گفت مرد حسابی آخه آبروی تو، تو شکم من چکار میکند؟!