به شهر الكترونيك آستارا خوش آمديد.
معرفی کتاب

 

مرد سیگاری

نقل است در سال‌های قدیم مردی در قهوه‌خانه یکی از روستاهای اطراف آستارا نشسته و به رسم عادت ‏پس از صرف چای، سیگاری را روشن کرده و مرتباً این کار خود را تکرار می‌کرد. مرد دیگری که در آن ‏قهوه‌خانه نشسته بود برگشت به وی گفت عمو شما روزی چند نخ سیگار می‌کشی؟ مرد سیگاری گفت ‏چطور مگه من روزی یک بسته سیگار می‌کشم. (در آن موقع بهترین سیگار فیلتردار سیگار زر بود که هر ‏بسته آن 20 ریال بود) مرد سئوال‌کننده به حرف‌های خود ادامه داد و گفت عمو هیچ می‌دانی که شما با ‏این کار در هر سه ماه یک رأس گوسفند را آتش می‌زنی؟ چون با این مبلغ می‌توانی یک گوسفند بخری. ‏مرد سیگاری یک نگاهی به صورت این مرد کرد و پرسید خود شما سیگار نمی‌کشی؟ گفت نه اصلاً در ‏عمرم لب به سیگار نزدم. مرد سیگاری گفت پس از تو می‌پرسم که گله‌های گوسفند شما اکنون در کجا ‏می‌چرند؟‎!

 
سگ ولگرد

نقل است در سال‌های قدیم و در یکی از روزهای سرد زمستان درحالی که برف همه جا را سفیدپوش کرده ‏بود، رهگذری از کنار یکی از مساجد آستارا می‌گذرت. صدای فریاد سگی به گوشش رسید. به طرف صدا ‏رفت تا از نزدیک از ماجرا باخبر شود. مشاهده نمود خدام مسجد با چوبدستی سگ ولگردی را که از شدت ‏سرما به کفش‌کن مسجد پناه برده به قصد کشتن می‌زند. مرد رهگذر ضمن ممانعت از این به خدام اعتراض ‏می‌کند: بابا، عمو، چرا حیوان خدا را می‌زنی در جواب می‌گوید: تو مگر نمی‌دانی سگ نجس است و نباید ‏نجاست وارد مسجد شود؟ رهگذر می‌گوید می‌دانم سگ نجس است ولی فاقد عقل و تشخیص است و ‏حال وارد مکان مقدس شده و به نظر شما سزایش مرگ است. حال از شما می‌پرسم آنانکه عقل دارند و ‏نجس وارد مسجد می‌شوند سزایشان چیست؟

 

گمراه کردن گربه!‏

نقل است در سال‌های قدیم یک مرد آستارایی بود که علاقه زیادی به پرورش مرغ و طیور داشت ولی از ‏بدشانسی وی یک گربه زبر و زرنگی بود که امان این مرد را بریده و بیشتر جوجه‌هایش را شکار می‌کرد و ‏می‌خورد. این مرد هرکاری می‌کرد تا گربه را به دام بیندازد موفق نمی‌شد تا اینکه به کمک یکی از ‏دوستانش نقشه‌ای کشید و گربه را به دام انداخته و داخل یک گونی انداخت. مرد سپس گونی را برداشت ‏و برای گمراه کردن گربه یا قول آستارایی‌ها آزدرماق! با مینی‌بوس در مسیر آستارا به تالش به راه افتاد. در ‏بین راه یکی از دوستان صمیمی‌اش او را دید. پرسید: کربلایی با این عجله کجا می‌روی؟ کربلایی گفت ‏دارم میرم حیران و از آنجا هم اردبیل! تا دوستش خواست بگوید که مسیر را اشتباه گرفته‌ای و این جاده به ‏طرف هشتپر می‌رود، کربلایی زود دهان او را گرفت و گفت هیس و به آرامی در گوش دوستش گفت خودم ‏می‌دانم عمداً اینجوری گفتم تا وقتی آن را در جنگل‌های لوندویل رها کردم نتواند خانه را پیدا کند!‏

 

گربه و گوشت!‏

نقل است در سال‌های قدیم یکی از مغازه‌داران آستارایی صبح یکی از روزهای هفته دو کیلو گوشت خرید و ‏آمد منزل تحویل همسرش داد و رفت. ساعتی بعد چند نفر من‌جمله خواهرزن این مغازه‌دار به عنوان مهمان ‏وارد این منزل شدند. خانم خانه که همیشه اقوام خود را بیشتر از اقوام شوهرش تحویل می‌گرفت تمام دو ‏کیلو گوشت را تکه‌تکه کرد و همان‌طور که درحال صحبت بود کباب کرد و به خواهرش خوراند! به طوری که ‏تهیه ناهار و شوهر خود را از یاد برد! عصر آن روز پس از رفتن مهمانان وقتی این مغازه‌دار برای خوردن ناهار ‏به منزلش آمد همسرش به دروغ برگشت گفت که تمام گوشت را گربه خورد و من نتوانستم ناهار درست ‏کنم! مرد که می‌دانست گربه کوچک خانه نمی‌تواند دو کیلو گوشت را به تنهایی بخورد رفت از انباری خانه ‏یک ترازوی قدیمی آورد و گربه را گذاشت روی ترازو وآن را وزن کرد. وزن گربه شد: دو کیلو و دویست گرم! ‏برگشت به زبان آذری به همسرش گفت: بو پیشیگ، پس هانی اَت؟ بو اَت پس هانی پیشیگ؟!‏

 

دبیر حاضر جواب

نقل است در سال‌های قدیم دبیری در یکی از دبیرستان‌های آستارا تدریس می‌کرد که علیر‌غم داشتن ‏سواد مناسب ولی به دلایل مشخص همیشه صبح با تأخیر سر کلاس درس حاضر می‌شد و اغلب اوقات ‏نیز با شاگردانش بدرفتاری می‌کرد. این دبیر که در عین حال در کار خود جدی بود، کمی هم شوخ‌طبع و ‏حاضر جواب بود و اکثر اوقات شاگردان کلاس را می‌خنداند ولی مانع از خندیدن آنها می‌شد و حسابی هم ‏کتک می‌زد. این کار که موجبات نارضایتی اولیای دانش‌آموزان را فراهم کرده بود، مدیر مدرسه را وادار کرد تا ‏در سال جدید نام این دبیر را حذف و به جای او نام دبیر دیگری را در فهرست معلمان جایگزین نماید. وقتی ‏دبیر مذکور آمد دلیل حذف نامش را از مدیر دبیرستان جویا شد، مدیر پس از آوردن بهانه‌های متعدد بالاخره ‏برگشت گفت: اصلاً می‌دونی چیه دانش‌آموزان نمی‌تونن تو رو هضم کنن! دبیر حاضر جواب هم بلافاصله ‏گفت: البته که نمی‌تونن مرا هضم کنند، چون جنابعالی را هضم می‌کنند و سپس دفع می‌کنند!‏

 

پیرمرد و مرزبانان

نقل است در سال‌های قدیم که مرز ایران و شوروی سابق سیم‌خاردار مناسبی نداشت عده‌ای از ‏دولتمردان وقت به آستارا آمده و با سروسامان دادن به سیم‌های خاردار بر تعداد آنها افزودند. روزی یک ‏پیرمرد آستارایی درحالی که دوچرخه خود را به دست گرفته و می‌کشید درحال عبور از حوالی مرز بود که ‏یک ماشین دولتی در کنارش توقف کرد و چند افسر نظامی از آن پیاده شدند. یکی از افسران پیرمرد را صدا ‏کرد و پس از احوالپرسی گفت عمو چطور است؟ پسند می‌کنی؟ خیلی با دقت نگاه می‌کردی! پیرمرد که ‏خیلی حاضرجواب بود کمی به افسر نگاه کرد و گفت خوب است دیگر اسبها و گاوها و خرها نمی‌توانند از آن ‏عبور کنند! افسر گفت منظورت را نمی‌فهمم چه می‌خواهی بگویی؟ پیرمرد گفت یعنی شما منظور مرا ‏نمی‌فهمی؟ افسر گفت نه نمی‌فهمم پیرمرد گفت پس آن همه درجه را برای چه روی شانه‌هایت ‏چسبانده‌ای؟!‏

 

برادران صیاد

نقل است در سال‌های قدیم سه برادر صیاد آستارایی در یکی از روزهای سیلابی در رودخانه مرزی مشغول ‏صید ماهی بودند. درحالی که هرکدام از برادران در قسمتی از رودخانه مشغول صید بودند به یکی از آنها ‏خبر دادند که چرا ایستاده‌ای؟ یکی از برادرانت را سیل برده و در آن سوی مرز به یک درختی گیر کرده است ‏و برادر دومت که به کمک وی رفته بود هم در این طرف مرز گرفتار سیلاب رودخانه شده و از ریشه یک ‏درخت دیگر آویزان مانده است اگر زودتر به کمک آنها نروی سیل هردوی آنها را خواهد برد. برادر بزرگ‌تر با ‏خونسردی گفت من دیگر برای چه بروم؟ گفتند یعنی نمی‌خواهی به کمک برادرانت بروی؟ گفت شما ‏می‌خواهید نسل ما از روی زمین برداشته شود، لااقل بگذارید من زنده بمانم!‏

 

قهوه‌خانه

نقل است در سال‌های قدیم پیرمردی به نام عل‌عسگر یا علی‌عسگر در آستارا زندگی می‌کرد که به ‏شوخی و خوش‌طبعی معروف بود. روزی عل‌عسگر در یکی از قهوه‌خانه‌های آستارا مشغول خودردن چایی ‏بود که قند در گلویش گیر کرد و آنقدر سرفه کرد که اشک از چشمانش جاری شد و همه اطرافیان را هم به ‏خنده واداشت. در این حین یکی از افراد حاضر در قهوه‌خانه که در کنار عل‌عسگر نشسته بود، برگشت به ‏وی گفت مشهدی مواظب باش به خودت فشار نیاوری محکم بنشین. آبروی ما را نبری. عل‌عسگر چیزی ‏نگفت ولی وقتی دید یارو چندین بار این جمله را تکرار کرد، برگشت به وی گفت مرد حسابی آخه آبروی تو، ‏تو شکم من چکار می‌کند؟!‏

روایت از مهندس کنعانی

 
 

صفحه بعد

  3    2    1 

صفحه قبل

 
 
نام كاربري :
رمز عبور :

» عضویت «

گربه شير است درگرفتن موش !!


ارتباط نزديك از جنس ماست ! - اين روزها ، لبنيات هم دلش نيامده است از قافله گراني عقب بماندومثل خيلي ازاقلام خوردني ، پوشيدني ونوشيدني، ...

 11:55 - پنج شنبه 18 آذر 1388 - تعداد نظرات : 0مشاهده متن کامل >>

اينجا محل تبليغات شماست

بازديدکنندگان اين صفحه:: 501 | بازديدکنندگان امروز: 76 | کل بازديدکنندگان: 231676 | زمان بارگزاري صفحه: 0.6406 ثانيه
تمام حقوق مادی و معنوی اين سايت متعلق به شركت هزاره فناوری تابان و مؤسسه شهر باران آستارا می باشد